تفحص شهیدی که خون از پیکرش بیرون زد  



بگو عاشق نیستیم :

- انگار از آسمان آتش می بارید.به شهید غلامی گقتم: «گروه را مرخص کنیم تا اوایل پاییز که هوا خنک تر می شود، برگردیم»

گفت: «بگو عاشق نیستیم.» گفتم:«علی آقا!هوا خیلی گرم است.نمی شود تکان خورد.»

گفت: «وقتی هواگرم است و تو می سوزی، مادر شهیدی که فرزندش در این بیایان افتاده است،دلش می شکند و می گوید:خدایا بچه ام در این گرما کجا افتاده است؟ همین دل شکستگی به تو کمک می کند تا به شهید برسی.»

نتوانستم حرف دیگری بزنم. گوشی را گذاشتم،برگشتم و گفتم:«بچه ها،اگر از گرما بی جان هم شویم،باید جستجو را ادامه دهیم.» پس از نماز ظهر کار را شروع کردیم.تا ساعت نه صبح هر چه آب داشتیم،تمام شد.بالای ارتفاع 175شرهانی،چشم هایمان از گرما دیگر جایی درا نمی دید. به التماس نالیدیم: خدایا تورا به دل شکسته ی مادران شهید...

در کف شیار چیزی برق زد پلاک بود...

 

کرامت شهدا :

خبر را که شنیدیم٬ خودمان را رساندیم٬ اما آن ها استخوان های یک حیوان بود. گفتند اینجا خطرناک است و بیشتر منافقان در کمین هستند٬ باید زود برگردیم.

آمبولانسی داشتیم که هر روز سرویس و مجهز می شد. سابقه نداشت خراب شود. در راه برگشت ٬ در یک سرپایینی٬

ماشین خاموش شد!!! بچه ها فکر کردند شوخی می کنم٬ اما هرچه استارت زدم٬ ماشین روشن نشد. چند متخصص از تعمیرگاه ارتش آمدند. اما فایده ای نداشت.

بالاخره تصمیم بر آن شد که یک تانکر آب بیاید و ماشین رو بوکسل کند که تا شب نشده برگردیم. تانکر آمد. اما وقتی به آمبولانس وصل شد٬گاز که می داد٬خاموش می شد! گفتم: ((ماشین روشن نمی شود٬ بعداً می آییم آن را می بریم. اگر اینجا خطرناک است٬د یگر نمی مانیم.))

ماشین را قفل کردیم و برگشتیم. فردا پس از خواندن نماز صبح به سراغ ماشین رفتم.تک و تنها توی حال خودم بودم که رسیدم به مکانی که صخره مانند بود. دقیقاً رو به روی جایی که ماشین خراب شده بود٬ تعدادی پلاک و یک مشت استخوان افتاده بود. هفت شهید بودند  بچه ها را خبر کردم و جنازه ها را داخل ماشین گذاشتیم.

با بچه های ارتش خداحافظی کردم و به طرف ماشین رفتم. فکر کردند٬ من فراموش کرده ام ماشین خراب است. خندیدند. اما ماشین٬ با استارت اول روشن شد ..

 

هفت پلاک و یک مشت استخوان:

رفیعی با دست های خونی وارد سنگر شد. رنگم پرید. فکر کردم بلایی سر حمزوی آمده. از سنگر بیرون پریدم، دیدم او هم دستش خونی است.پرسیدم چی شده؟ گفتن برو عقب ماشین روا نگاه کن.

دیدم یه گونی عقب ماشینه. داخل گونی یه شهید بود که سر و پا نداشت، پیراهنی سفید تنش بود و دکمه یقه رو تا آخر بسته بود. بچه ها گفتن:"برای شستشوی بیل مکانیکی، جایی رو کندیم تا به آب برسیم. آب که زلال شد، دیدیم یک تکه لباس از زیر خاک بیرونه. کندیم تا به پیکر سالم شهید رسیدیم. خون تازه از حلقومش بیرون میزد! ما برای شستشوی بیل جایی رو انتخاب کرده بودیم که یقین داشتیم هیچ شهیدی اونجا نیست! اصلا اونجا اثری جنگ و خاکریز نبود."

دور تا دور منطقه را جست و جو کردیم، تا شاید شهید دیگه ای پیدا کنیم؛ اما خبری نبود.

خیلی وقتا خود شهدا به میدان می آمدن تا پیداشون کنیم.

رادیو روشن بود، گوینده از تشییع یک هزار شهید بر روی دست مردم تهران خبر می داد. شاید مادر این شهید، با دیدن تابوت های شهدا از خدا پسرش را خواسته بود و همان ساعت...

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان

یاسهای ارغوانی تفحص

سلام. جاتون خالی ، دهه اول محرم رفته بودم به شهر مهاباد در 20 کیلومتری اردستان . در بدو ورود به شهر تصویر یکی از شهدا توجهم رو جلب کرد ، آره اشتباه نکرده بودم ، عکس شهید غلامی بود از شهدای تفحص ، می شناختمش ولی نمیدونستم اهل این شهره ...

خلاصه خیلی خوشحال شدم و توفیقی از خداوند بود که به سر مزار با صفای شهید غلامی و دیگر شهدای شهر برم و کلی صفا کنم .

تازه روز عاشورا با مادر شهید هم ملاقات کردیم و از زبان مادرش هم حرفهای زیبایی شنیدیم ، گفتن که خیلی ها از پسرم حاجت گرفتن و از صفات خوب شهید و ...

 

و تقدیم می کنم به شما خاطره ای از شهید غلامی:

 

جنگ تمام شده بود و بسياري از شهدا جا مانده بودند . دلمان پيش آنها بود . بايد مي رفتيم و بر مي گردانديمشان ؛ اما منطقه حساس بود و موافقت نميكردند . بالاخره يك فرصت ده روزه گرفتيم . گذشته از دوري راه ، دور و برمان پر از ميدانهاي گسترده مين بود . چند روزي كارمان جستجو ، سوختن زير آفتاب و دست خالي برگشتن بود . فرصت ما روز نيمه شعبان به پايان مي رسيد . بعضي بچه ها پيشنهاد كردند كار را تعطيل كنيم و روز عيد ، به خودمان برسيم . اما شهيد غلامي گفت : (( نه ، تازه امروز ، روز كار است و بايد عيدي خود را امروز از آقا بگيريم .)) همه به اين اميد حركت كرديم ، نااميدتر شديم . آفتاب داشت غروب مي كرد كه صداي ناله و توسل شهيد غلامي بلند شد : « آقا جون ديگه خجالت مي كشيم تو روي مادراي شهدا نگاه كنيم ... » بايد وداع مي كرديم و بر مي گشتيم . بغض توي گلوي بچه ها تركيد و به گريه افتادند .

چند لحظه بعد ، فرياد شهيد غلامي كه رفته بود شاخه شقايقي را براي معراج شهدا از ريشه بيرون بياورد ، ميخكوبمان كرد . به سويش دويديم ... شقايق درست روي جمجمه شهيدي سبز شده بود !

چه حالي مي شدي در اين غروب نيمه شعبان ، اگر مي دانستي نام اين شهيد ، « مهدي منتظر القائم » است !!!

 

 

به نقل از سایت راهیان نور 

 

پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت.

 

 


اوایل سال ۷۲ بود و گرماى فکه. در منطقه عملیاتى والفجر مقدماتى، بین کانال اول و دوم، مشغول کار بودیم. چند روزى مى شد که شهید پیدا نکرده بودیم. هر روز صبح زیارت عاشورا مى خواندیم و کار را شروع مى کردیم. گره و مشکل کار را در خود مى جستیم. مطمئن بودیم در توسل هایمان اشکالى وجود دارد.

آن روز صبح، کسى که زیارت عاشورا مى خواند، توسلى پیدا کرد به امام رضا(ع). شروع کرد به ذکر مصائب امام هشتم و کرامات او. مى خواند و همه زار زار گریه مى کردیم. در میان مداحى، از امام رضا طلب کرد که دست ما را خالى برنگرداند، ما که در این دنیا همه خواسته و خواهشمان فقط باز گردان این شهدا به آغوش خانواده هایشان است و

هنگام غروب بود و دم تعطیل کردن کار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. خورشید مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرین بیل ها که در زمین فرو رفت، تکه اى لباس توجهمان را جلب کرد. همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست، شهید را از خاک در آوردیم. روزى اى بود که آن روز نصیبمان شده بود. شهیدى آرام خفته به خاک. یکى از جیب هاى پیراهن نظامى اش را که باز کردیم تا کارت شناسایى و مدارکش را خارج کنیم، در کمال حیرت و ناباورى، دیدیم که یک آینه کوچک، که پشت آن تصویرى نقاشى از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته، به چشم مى خورد. از آن آینه هایى که در مشهد، اطراف ضریح مطهر مى فروشند. گریه مان درآمد. همه اشک مى ریختند. جالب تر و سوزناکتر از همه زمانى بود که از روى کارت شناسایى اش فهمیدیم نامش “سید رضا ” است. شور و حال عجیبى بر بچه ها حکمفرما شد. ذکر صلوات و جارى اشک، کمترین چیزى بود.

شهید را که به شهرستان ورامین بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ این مسئله را دریابند. مادر بدون اینکه اطلاعى از این امر داشته باشد، گفت:

پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت… “.

به نقل از سایت  عمارها

خاطره ناب مهمانی شهدا

به همراه بچه هاي تفحص بوديم و از همراهي شان كسب فيض مي كرديم. گهگاه پاي خاطراتشان هم مي نشستيم، از جمله پاي خاطرات جانباز شهيد حاج علي محمودوند.

خاطره اي كه در ذيل مي آيد نقل از اوست، كه قسمم داد تا وقتي زنده ام آن را بازگو نكن!

و حالا كه محمودوند گرامي در بهشت آرميده است نقل مجدد اين خاطره شايد نقبي بزند به آن روزهاي خوب خدا. اميد كه از آن حال و هوا خوشه چين معرفت باشيم.

"عدالت"

سال 61 در عمليات والفجر مقدماتي (فكه) از واحد تخريب لشگر 27 به گردان ها مأمور شده بوديم و محل حضورم در گردان حنظله بود، يكشب كه در گردان خواب بودم متوجه شدم شخصي كه در كنار من خوابيده، به نام عباس شيخ عطار به شدت در حال لرزيدن است! و به حال تشنج افتاده بود. دندانهايش به شدت چفت شده بود، من كه يكباره از خواب پريدم او دست و پاي خودش را گم كرد و بعد از يك ربع ساعت بالاخره به حالت اوليه برگشت وهمين كه متوجه شد من بالاي سرش بوده ام خيلي ناراحت شد كه من اين قضيه را فهميده ام، لذا مرا قسم داد تا به كسي چيزي نگويم تا احيانا اين مسأله باعث نشود كه به عمليات نرود.

منبع: نرم افزار "و اینک... از هزاران هزار .

ادامه نوشته

فکه دیگر جای من نیست!

        یکی از روزها که شهید پیدا نکرده بودیم، به طرف «عباس صابری» هجوم بردیم و بنا بر رسمی که داشتیم، ذست و پایش را گرفتیم و روی زمین خواباندیم تا بچه ها با بیل مکانیکی خاک رویش بریزند. کلافه شده بودیم. شهیدی پیدا نمی شد. بیل مکانیکی را کار انداختیم. ناخنهای بیل که در زمین فرو رفت تا خاک بر روی عباس بریزد، متوجه استخوانی شدیم که سر آن پیدا شد. سریع کار را نگه داشتیم. درست همانجایی که می خواستیم خاکهایش را روی عباس بریزیم تا به شهدا التماس کند که خودشان را نشان بدهند، یک شهید پیدا کردیم.

بچه ها در حالی که می خندیدند به عباس صابری گفتند:

        ــ بیچاره شهیده تا دید می خواهیم تو رو کنارش خاک کنیم، گفت: فکه دیگه جای من نیست، باید برم جایی دیگه برای خودم پیدا کنم و مجبور شد خودشو نشون بده...  .

        راوی: مجید پازوكی

جرعه ای به نیت شفا

يكى از سربازهايى كه در تفحص كار مى كرد، آمد پهلويم و با حالت ناراحتى گفت: «مادرم مريض است...» گفتم: «خب برو مرخصى ان شاء الله كه زودتر خوب مى شود. برو كه ببريش دكتر و درمان...». گفت: «نه! به اين حرف ها نيست. مى دونم چطور درمانش كنم و چه دوايى دارد!» 

آن روز شهيدى پيدا كرديم كه قمقمه اش پر بود از آبى زلال و گوارا. با اينكه بيش از ده سال از شهادت او گذشته بود، قمقمه همچنان آبى شفاف و خوش طعم داشت. ده سال پيش در فكه، زير خروارها خاك، و حالا كجا. بچه ها هر كدام جرعه اى از آب به نيت تبرّك و تيمّن خوردند و صلوات فرستادند.

آن سرباز، رفت به مرخصى و چند روز بعد شادمان برگشت. از چهره اش فهميدم كه بايد حال مادرش خوب شده باشد. گفتم: «الحمدلله مثل اينكه حال مادرت خوب شده و دوا و درمان موثر واقع شده...». جا خورد. نگاهى انداخت و گفت: «نه آقا سيد. دوا و درمان موثر نبود. راه اصلى اش را پيدا كردم.» تعجب كردم. نكند اتفاقى افتاده باشد. گفتم: «پس چى؟» گفت:

- چند جرعه از آب قمقمه آن شهيد كه چند روز پيش پيدا كرديم بردم تهران و دادم مادرم خورد، به اميد خدا خيلى زود حالش خوب شد. اصلا نيتم اين بود كه براى شفاى او جرعه اى از آب فكه ببرم...

فیض ضیافت

طبق برنامه ای که تدارک دیده شده بود،قرار بود پیکر شهید موسوی را به امل منتقل و به خانواده  شهید تحویل دهیم تا پس ازمراسم احیای شب۲۱ماه رمضان،فردای ان شب یعنی روز شهادت حضرت امیر همان جا پیکر را دفن کنند.

در جریان انتقال پیکر پاک شهدا دوستان با وجودی که پیکر شهید موسوی را کنار گذاشته بودند تا به امل بفرستند،اما به طور اشتباه همراه شهدای دیگر،پیکر ایشان را هم به اهواز فرستادندتا همراه شهدای دیگر از شلمچه به طرف مشهد تشییع شود.

همان زمان،مادر شهید تماس می گیرد و اصرار می کند پیکر شهید را به امل بفرستید،چون ان طور که ایشان گفته بود در امل،خانواده شهید برنامه ریزی کرده بودند و مهمان دعوت کرده بودند.

دوستان تلفن زدند و مرا در جریان گذاشتند.من گفتم:«خب!اگر خانواده شهید اصرار دارند،چاره ای نیست،پیکر را سریع با هواپیما به تهران و از انجا به امل بفرستید،اما برای خودم این پرسش پیش امد که شهید چطور حاضر شده دوستانش را ترک کند و فیض زیارت حرم ثامن الائمه علیه السلام رااز دست بدهد؟چون کامل امعتقدم ما کاره ای نیستیم،همه کارها دست شهداست.»

این گذشت،تا اینکه شب۲۳رمضان از بچه ها پرسیدم بالاخره پیکر شهید موسوی را به امل فرستادید؟گفتند نه.پرسیدم چرا؟گفتند ما مقدمات انتقال پیکر شهید را به امل اماده می کردیم و در استانه فرستادن ان بودیم که تلفن زنگ زد،مادر شهید پشت خط بود و گفت:دیشب خوابی دیدم.البته به طور کامل خواب را تعریف نکرد.

بر اساس ان باید بچه من ابتدا به مشهد برود،زیارت بکند بعد بیاید ما پیکر را تحویل بگیریم.

اتفاقا شهید سید علی موسوی از پیکر هایی بود که دو بار،دور ضریح نورانی اقا علی ابن موسی الرضا علیه السلام طواف داده شد؟!

 

          به نقل از سردار باقرزاده.کتاب کرامات شهدا

اصحاب قتلگاه

GHOROB_1

يکي دو روزي مي شد که شهيدي پيدا نکرده بوديم؛يعني راستش،شهدا ما را پيدا نکرده بودند.گرفته و خسته بوديم.گرما هم بد جوري اذيتمان مي کرد.همراه يکي از بچه ها داشتيم از کنار گودال قتلگاه شهداي فکه،که زماني در زمستان سال 61 عمليات والفجر مقدماتي انجا رخ داده بود،رد مي شديم.ناگهان نيرويي ناخواسته مرا به خودش جذب کرد.متوجه نشدم چيست ولي احساس کردم چيزي مرا به سوي خود مي خواند.ايستادم.نظرم به پشت بوته اي بزرگ جلب شد.همراهم تعجب کرد که کجا مي روم.فقط گفتم:بيا تا بگويم.دست خودم نبود انگار مرا مي بردند.پاهايم جلوتر مي رفتند.به پشت بوته که رسيديم،جا خوردم.صحنه خيلي تکان دهنده وعجيبي بود.همين بود که مرا به سوي خود خوانده بود.ارام بر زمين نشستم و ناخواسته زبانم به«سبحان الله»چرخيد.همراهم که متوجه حالتم شد،سريع جلو امد،او هم در جا ميخکوب شد.

 

شخصي که لباس بسيجي به تن داشت،به کپه خاک کنار بوته تکيه داده و پاهايش را دراز کرده بود.يکي ديگر هم سرش را روي ران پاي او گذاشته بود و دراز کشيده و خوابيده بود.پانزده سال بود که خوابيده بودند.ادم ياد اصحاب کهف مي افتاد،ولي اينها«رمل»بودند.اصحاب فکه،اصحاب قتلگاه،اصحاب والفجرواصحاب روح الله.بدن دومي که سرش را روي پاي دوستش گذاشته بود،تا کمر زير خاک بود.باد و طوفان ماسه ها و رملها را اورده بود رويش.بدن هر دويشان کاملا اسکلت شده بود.ارام در کنار يکديگر خفته بودند.ظواهر امر نشان مي داد مجروح بودند و در کنار تپه خاکي پناه گرفته بودند و همان طور به شهادت رسيده بودند.

ارام و با احترام با ذکر صلوات پيکر مطهرشان را جمع کرديم و پلاکهايشان را هم کنارشان قرار داديم

 

  به نقل از حاج رحيم صارمي مسئول تفحص ل31ع.کتاب کرامات شهدا