تبليغاتX
خاطرات شهدا
خاطرات شهدا

کسانی که عاشقانه زیستند و عاشقانه رفتند.پس عشق را باید از انان اموخت


ابروی همه مسلمانان،اشک ما را چرا در اوردی؟

شعري درباره سخنان تاريخي مقام معظم رهبري در نماز جمعه

آبروي همه مسلمانان؛ اشك ما را چرا درآوردي؟!

خبرگزاري فارس: يكي از خطيبان قمي و شاعر آئيني اين شهر، به مناسبت حال و هواي اين روزهاي كشور و سخنان تاريخي مقام معظم رهبري در نماز جمعه اخير تهران، شعري سروده است.

 

به گزارش خبرنگار فارس، شعر حجت‌الاسلام جواد محمدزماني به شرح زير است:

ديشب اين طبع، بي‌قرار شما
خواست عرض ارادتي بكند
دست كم از دل شكسته‌تان
واژه‌هايم عيادتي بكند

***

چشم بد دور، عمرتان بسيار
كس نبيند ملالتان آقا!
ما نمرديم خون دل بخوري
تخت باشد خيالتان آقا!

***

چيست روباه در مصاف شير؟!
چه نيازي به امر يا گفته؟!
تو فقط ابرويي به هم آور
مي‌شود خواب دشمن آشفته

***

هست خاموشي‌ات پر از فرياد
در تو آرامشي است طوفاني
«الذي انزل السكينه» تو را
كرده سرشار از فراواني

***

واژه‌ها از لبت تراويدند
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفريدند در دل مردم
عزت، آمادگي، حماسه، حضور

***

اين حماسه همه ز يمن تو بود
گرچه از آن مردمش خواندي
رهبرا! تا ابد ولي محبوب
در دل عاشقان خود ماندي

***

سهم دلدادگان تو سلوي
قسمتِ دشمنان تو سجيل
رهبري نيست در جهان جز تو
كه ز امت چنين كند تجليل

***

نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاري است انقلاب چون كوثر
هان! «فصل لربك وانحر»

***

گرچه در باغ سينه‌ات داري
لطف‌ها، مهرها، محبت‌ها
گفتي اما نمي‌روي چو حسين
تا ابد زير بار بدعت‌ها!

***

ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمكران گل كرد
بغض تو تا شكست بر لب‌ها
ذكر يا صاحب الزمان (عج) گل كرد

***

جان ايران! چه شد كه جانت را
جان ناقابلي گمان كردي؟!
آبروي همه مسلمانان
اشك ما را چرا درآوردي؟!

***

جسم تو كامل است، ناقص نيست
مي‌دهد عطر يك بغل گل ياس
دستت اما حكايتي دارد...
رَحِمَ اللهُ عَمِي العباس!

 

88/04/02 توسط سیدرضا محمدسیدی |

تابلو نوشته ها

 


گاهی در جبهه های دفاع از حق در برابر باطل به تابلو نوشته ها، سنگرنوشته ها و لباس نوشته هایی برخورد می کردیم که در بردارنده نوعی طنز و شوخی بود. در این جا گوشه هایی از این تابلو نوشته ها را که بیانگر روحیه رزمندگان سرافراز اسلام در آن شرایط سخت است را با هم می خوانیم:

 

1- لبخند بزن دلاور. چرا اخم؟!!

2- لطفا سرزده وارد نشوید (همسنگران بی سنگر) (سنگر نوشته است و خطابش موشها و سایر حیوانات و حشرات موذی هستند که وقت و بی وقت در سنگر تردد می کردند.)

3- مادرم گفته ترکش نباید وارد شکمت شود لطفا اطاعت کنید.

4- .......................


ادامه مطلب

88/03/11 توسط سیدرضا محمدسیدی |

فکه دیگر جای من نیست!

 

        یکی از روزها که شهید پیدا نکرده بودیم، به طرف «عباس صابری» هجوم بردیم و بنا بر رسمی که داشتیم، ذست و پایش را گرفتیم و روی زمین خواباندیم تا بچه ها با بیل مکانیکی خاک رویش بریزند. کلافه شده بودیم. شهیدی پیدا نمی شد. بیل مکانیکی را کار انداختیم. ناخنهای بیل که در زمین فرو رفت تا خاک بر روی عباس بریزد، متوجه استخوانی شدیم که سر آن پیدا شد. سریع کار را نگه داشتیم. درست همانجایی که می خواستیم خاکهایش را روی عباس بریزیم تا به شهدا التماس کند که خودشان را نشان بدهند، یک شهید پیدا کردیم.

بچه ها در حالی که می خندیدند به عباس صابری گفتند:

        ــ بیچاره شهیده تا دید می خواهیم تو رو کنارش خاک کنیم، گفت: فکه دیگه جای من نیست، باید برم جایی دیگه برای خودم پیدا کنم و مجبور شد خودشو نشون بده...  .

        راوی: مجید پازوكی

88/02/19 توسط سیدرضا محمدسیدی |

عشق «هو » اخر مرا صد پاره كرد

 

شعر شهید

امشب از دل من شكایت می كنم
عشق را با غم روایت می كنم
ساقیا ! ای من فدای دست تو
ده شرابی تا شوم سرمست تو
ساقیا! خواهم شراب ناب ناب
تا كند هر ذره ام را آفتاب
سالها می را نمودم جستجو
تا شدم یك لحظه [با] او روبرو
اندر آن ظلمت سرای پر پلید
ناگهان جام می ساقی رسید
شور عشقش در دلم شد منجلی
باده را دیدم بگفتم یا علی(ع)
سرکشیدم باده را من بر ملا
تا شوم عازم به دشت كربلا
خون زدست و پیكرم فواره كرد
عشق «هو» آخر مرا صد پاره كرد
«
شاهدی» و آن «غلامی»(1)ناز من
شد انیسم با «حسن»(2) همراز من
«
صابرم» غرق احسان توأم
ریزه خوار سفره نام توأم

1- از شهدای گروه تفحص كه قبل از عباس صابری در زمستان سال 1374 شهید شدند.
2-
برادر شهید كه خود نیز شهید شده است.

 

88/02/19 توسط سیدرضا محمدسیدی |

با تمام سلولهايم احساسش مي كنم

 

 بسم الله الرحمن الرحيم

ولاتحسبن الذين قتلو في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون

آن دم که زخون وضو ميکردم

داني که زحق چه آرزو مي کردم

اي کاش مرا هزار جان بود به تن

تا آن همه را فداي او ميکردم

به نام خدا وبه نام او که همه چيزم از اوست وبه نام او که زندگيم در جهت اوست بنام او که زنده به اويم  به نام اوکه از اويم بنام او که بسوي اويم، زنده به اويم ، زندگيم به خاطر اوست ، شدنم در جهت اوست، بودنم از اوست ، رفتنم به سوي اوست،  يادم اوست،ياد اويم ،جانم اوست، جانشين اويم، معشوقم اوست، معبودم اوست، مقصودم اوست، مرادم اوست، اميدم اوست، اگر خطا کردم اوست که به زمين مي زند وباز اوست که دستم ميگيرد وبه راه ميدارد، احساسش ميکنم با قلبم زيرا درکش کرده ام با ذره ذره وجودم، با تمام سلولهايم احساسش ميکنم اما از بيان قدرت وعظمت ورحمت وکرم وبخشش اوعاجزم.


ادامه مطلب

88/01/26 توسط سیدرضا محمدسیدی |

با من سخن بگو...

گر بپرسی دو كوهه كجاست ، چه جوابی بدهیم ؟ بگوییم دوكوهه پادگانی است در نزدیكی اندیمشك كه بسیجی ها را در خود جای می داد و بعد  سكوت كنیم ؟ پس ای كاش نمی پرسیدی كه دو كوهه كجاست ، چرا كه جواب گفتن به این سوال بدین سادگی ها ممكن نیست . كاش تو خود در دو كوهه زیسته بودی كه دیگر نیازی به این سوال نبود .


ادامه مطلب

87/12/10 توسط سیدرضا محمدسیدی |

جرعه ای به نیت شفا

يكى از سربازهايى كه در تفحص كار مى كرد، آمد پهلويم و با حالت ناراحتى گفت: «مادرم مريض است...» گفتم: «خب برو مرخصى ان شاء الله كه زودتر خوب مى شود. برو كه ببريش دكتر و درمان...». گفت: «نه! به اين حرف ها نيست. مى دونم چطور درمانش كنم و چه دوايى دارد!» 

آن روز شهيدى پيدا كرديم كه قمقمه اش پر بود از آبى زلال و گوارا. با اينكه بيش از ده سال از شهادت او گذشته بود، قمقمه همچنان آبى شفاف و خوش طعم داشت. ده سال پيش در فكه، زير خروارها خاك، و حالا كجا. بچه ها هر كدام جرعه اى از آب به نيت تبرّك و تيمّن خوردند و صلوات فرستادند.

آن سرباز، رفت به مرخصى و چند روز بعد شادمان برگشت. از چهره اش فهميدم كه بايد حال مادرش خوب شده باشد. گفتم: «الحمدلله مثل اينكه حال مادرت خوب شده و دوا و درمان موثر واقع شده...». جا خورد. نگاهى انداخت و گفت: «نه آقا سيد. دوا و درمان موثر نبود. راه اصلى اش را پيدا كردم.» تعجب كردم. نكند اتفاقى افتاده باشد. گفتم: «پس چى؟» گفت:

- چند جرعه از آب قمقمه آن شهيد كه چند روز پيش پيدا كرديم بردم تهران و دادم مادرم خورد، به اميد خدا خيلى زود حالش خوب شد. اصلا نيتم اين بود كه براى شفاى او جرعه اى از آب فكه ببرم...

87/10/26 توسط سیدرضا محمدسیدی |

می روم حلیم بخرم

 

آن قدر کوچک بودم که حتی کسی به حرفم نمی خندید. هر چی به بابا ننه ام می گفتم می خواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نمی گذاشتند. حتی تو بسیج روستا هم وقتی گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ریش نداشتنم هرهر خندیدند. مثل سریش چسبیدم به پدرم که الّا و بالله باید بروم جبهه. آخر سر کفری شد و فریاد زد: «به بچه که رو بدهی سوارت می شود. آخر تو نیم وجبی می خواهی بروی جبهه چه گلی به سرت بگیری.» دست آخر که دید من مثل کنه به او چسبیده ام رو کرد به طویله مان و فریاد زد: «آهای نورعلی، بیا این را ببر صحرا و تا مخورد کتکش بزن و بعد آن قدر ازش کار بکش تا جانش دربیاید!» قربان خدا بروم که یک برادر غول پیکر بهم داده بود که فقط جان می داد برای کتک زدن. یک بار الاغ مان را چنان زد که بدبخت سه روز صدایش گرفت! نورعلی حاضر به یراق، دوید طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتیم صحرا. آن قدر کتکم زد که مثل نرم تنان مجبور شدم مدتی روی زمین بخزم و حرکت کنم. به خاطر این که تو ده، مدرسه راهنمایی نبود. بابام من و برادر کوچکم را که کلاس اول راهنمایی بود، آورد شهر و یک اتاق در خانه فامیل اجاره کرد و برگشت. چند مدتی درس خواندم و دوباره به فکر رفتن به جبهه افتادم. رفتم ستاد اعزام و آن قدر فیلم بازی کردم و سرتق بازی در آوردم تا این که مسئول اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت.

روزی که قرار بود اعزام شویم، صبح زود به برادر کوچکم گفتم: «من میروم حلیم بخرم و زودی برمی گردم.» قابلمه را برداشتم و دم در خانه قابلمه را زمین گذاشتم و یا علی مدد. رفتم که رفتم.

درست سه ماه بعد، از جبهه برگشتم. در حالی که این مدت از ترس حتی یک نامه برای خانواده نفرستاده بودم. سر راه از حلیم فروشی یک کاسه حلیم خریدم و رفتم طرف خانه. در زدم. برادر کوچکم در را باز کرد و وقتی حلیم دید با طعنه گفت: «چه زود حلیم خریدی و برگشتی!» خنده ام گرفت. داداشم سر برگرداند و فریاد زد: «نورعلی بیا که احمد آمده!» با شنیدن اسم نورعلی چنان فرار کردم که کفشم دم در خانه جاماند!

 

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 11

87/08/16 توسط سیدرضا محمدسیدی |

مرا در یاب

  

چندي پيش دوست عزيزم حاج اقاي صدرايي پيشنهاد کردند از وصيتنامه هاي شهدا در وبلاگم مطلب بنويسم ،من هم امروز وصيتنامه شهيد محمدي را که ماه رمضان امسال از مادر شهيد گرفتم براي شما مي نويسم تا شما هم از کلمات زيبايي که اين شهيد در کاغذ نگاشته لذت ببريد . 

               بسم الله الرحمن الرحیم

(و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون)

يا ولي المومنين . يا غاية امال العارفين. يا غياث المستغيثين. يا حبيب قلوب الصادقين.يا اله العالمين.

 (اي صاحب اختيار مومنان،اي نهايت ارزوي عارفان،اي فريادرس فريادخواهان، اي محبوب دلهاي راستگويان و اي خداي جهانيان.

گواه باش در اين دنيا به ظاهر در تنهايي زيستم ولي تو را بهترين دوستها،امالها و عشقها يافتم،پس مرا بسوي خودت فرا خوان.

شاهد باش که از تمامي مظاهر مادي بريدم تا به تو بپيوندم.

خدايا، شاهد باش به عشق تو در مسير تو حرکت کردم و اينکه فقط پيوستن به تو را انتظار دارم.

خدايا،من خواهان شهادتم نه به اين معني که از زندگي خسته شده ام ويا خواسته باشم که از اين دنيا فرار کنم،بلکه  مي خواهم گناهاني که انجام داده ام به وسيله رنج کشيدن در راه تو و ريختن خونم به خاطر تو پاک گردد.

مي خواهم شهيد شوم تا اگر زنده بودنم موجب رشد ديگران نشد خونم بتواند اين موضوع را جبران کند و درخت انقلاب را ابياري نمايد.

مي خواهم شهيد شوم تا خونم به علي  عليه السلام  گواهي دهد که رهرو راهشان بوده ام.

اي بهترين دوستها ويارها  و عشقها( مرا در ياب)

 من جواني گنهکار و غافل هستم، از ديار عاشقان خسته مي ايم که شايد مرا بپذيري.

اي معشوقم مرا فرا خوان که ديگر نمي توانم صبر کنم ،چه سخت است انگاه که بين دو دوست صميمي جدايي مي افتد وچه سخت است انگاه که رهرو به مقصد نمي رسد.......................

پس خدايا ،اين سخت ي ها را از دوش من بردار

 (قسمتي از وصيتنامه شهيد محمد حسين محمدي،متولد روستاي قهساره اردستان،محل شهادت:مريوان عمليات والفجر 4)

 

 

 

87/07/22 توسط سیدرضا محمدسیدی |

دشمن

اولین عملیاتی بود که شرکت می کردم. بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم. ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می خزید، جلو می رفتیم. جایی نشستیم. یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس میزند. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است. تا دست طرف، رفت بالا، معطل نکردم. با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم. لحظاتی بعد عملیات شروع شد. روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:« دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست که کدام شیر پاک خورده ای به پهلوی فرمانده کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه ی عقب شده.» از ترس صدایش را در نیاوردم که آن« شیر پاک خورده» من بوده ام!

 کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 19

 

86/10/18 توسط سیدرضا محمدسیدی |



فرصتها را غنیمت شمریم
YASERBASIR@YAHOO.COM

لبخند جبهه
تفحص
دل نوشته ها
ایثار
مقالات
شعر

RSS 2.0





Powered by WebGozar

Design By Parstheme